خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس نهم

درس 4: فرار به سوی خدا

بازدید52
تاریخ بروزرسانی1405/06/25

همسرم خزانه‌دار، جانشین و فرمانده لشکر پادشاه مصر بود. من و همسرم مشرک و بت‌پرست بودیم. بچه‌دار هم نمی‌شدیم. روزی در بازار مصر در حال گشت‌وگذار بودیم که دیدیم نوجوانی را می‌خواهند به بردگی بفروشند. جلو رفتیم. همسرم نگاهی به نوجوان انداخت و در همان نگاه اول، مهر او به دلش نشست.

خریداران یوسف زیاد بودند و هر کدام سعی می‌کردند با پیشنهاد پول بیشتری، او را برای خود بخرند. مبالغ پیشنهادی همین‌طور بالا رفت تا اینکه همسرم حاضر شد هم‌وزن یوسف دینار و مشک و پارچه حریر بدهد. کسی بالاتر از این مبلغ را پیشنهاد نکرد و همسرم یوسف را خرید. همسرم یوسف را به من سپرد و گفت: «با این پسر محترمانه برخورد کن و خودت هم عهده‌دار کارهایش باش. من امید دارم او به درد زندگیمان بخورد. حتی می‌شود اگر شایستگی‌اش را نشانمان داد، او را به فرزندی قبول کنیم». از آن روز به بعد، او غلام و برده من شد.

- چرا یوسفی که پایش از خانه پیامبری از پیامبران خدا به مصر باز شده، در کاخی پر از شرک و بت‌پرستی، باید زیردست یک زن مشرک باشد؟! اگر دست من بود، حداقل یوسف را غلام یکی از مردان مصر می‌کردم.

یوسف از چاه در آمد و به کاخ رسید. در کاخ هم جایگاه ویژه‌ای پیش عزیز مصر پیدا کرد. هر چه بیشتر می‌گذشت، من، همسرم و درباریان، بیشتر با کمالات یوسف آشنا می‌شدیم. او چهره زیبایی داشت، حکیمانه حرف می‌زد و خوش‌رفتار بود. همین ویژگی‌ها باعث می‌شد که در کاخ برای خودش رتبه و جایگاه ویژه‌ای پیدا کند.

روزها به‌سرعت گذشت، یوسف بزرگ شد و محبت من هم به او بیشتر. هر چقدر تلاش کردم، نتوانستم این شیفتگی را پنهان کنم. روزی طاقتم تمام شد و وقتی یوسف در اتاقم بود، به او پیشنهادی دادم که گناه بزرگی بود. طوری هم با یوسف حرف زدم که فراموش نکند او برده من است و باید مطیعم باشد. گمان می‌کردم یوسف هر اندازه هم که جوان پاکی باشد، نمی‌تواند در برابر پیشنهاد هوس‌انگیز زنی زیبا مقاومت کند. اما اشتباه کرده بودم.

یوسف پس از شنیدن پیشنهاد من گفت:

... مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (یوسف، آیهٔ 23)
به خدا پناه می‌برم که او خدای مالک و مدبر من است و جایگاه نیکویی به من داده، [اگر پیشنهاد تو را قبول کنم، به خودم ستم کرده‌ام] و ستمکاران عاقبت به‌خیر نمی‌شوند.

یوسف حاضر نشد برای لذتی زودگذر، عاقبتش را به باد دهد. من هم اگر غرق هوس نبودم، با این حرف یوسف باید از گناه دوری می‌کردم. یوسف به یاد خدایی افتاد که به او جایگاهی نیکو داده، سپس از نعمت‌های او یاد کرد و گفت: «این کار ظلم است؛ ظلم به خود، ظلم به عزیز مصر به‌خاطر سوءاستفاده از اعتمادش و ظلم به خداوند مهربان».

تکیه‌گاه یوسف خدایی بود که او را از دل چاه بیرون آورد. او با اینکه به ظاهر برده ما بود، اما در واقع بنده خدا بود. برای همین هم به خدا پناه برد.

ایستگاه تفکر (صفحه 57 کتاب درسی)

 

امیرمؤمنان علی (ع) فرمود: «فاصله زیادی بین این دو عمل وجود دارد. عملی که لذتش می‌رود ولی آثار بدش می‌ماند و عملی که زحمتش می‌گذرد ولی پاداشش می‌ماند».
درباره سخن امیرمؤمنان علی (ع) با همگروهی‌های خود گفت‌وگو کنید و در جدول زیر نمونه‌هایی را از زندگی روزمره بنویسید.

عملی که لذتش می‌رود اما آثار بدش می‌ماند. عملی که زحمتش می‌گذرد اما پاداشش می‌ماند.
1- تقلب در امتحان برای گرفتن نمره بهتر 1- درس خواندن و تلاش برای موفقیت
2- دروغ گفتن برای فرار از مسئولیت 2- کمک به نیازمندان و انجام کار خیر

هوا و هوس چشم مرا کور کرده بود و اجازه نمی‌داد به زشتی کارم و به عمق سخن یوسف فکر کنم. در این میان نگاهم به بتی افتاد که در اتاقم بود. از او خجالت کشیدم. لباسی را برداشتم و روی بت انداختم. یوسف از من پرسید: «این چه کاری بود که کردی؟» گفتم: «من از این بت خجالت می‌کشم. پارچه‌ای روی بت انداختم تا کار زشتم را در برابر چشمانش انجام ندهم». یوسف گفت: «تو از چیزی خجالت می‌کشی که نه می‌شنود، نه می‌بیند، نه می‌فهمد. چرا من از کسی که انسان را آفریده و به او دانش آموخته خجالت نکشم؟

امام کاظم (ع):
«در پنهانی‌های خود از خداوند شرم کنید، همان‌گونه که در آشکارتان از مردم حیا می‌کنید».

ایستگاه تفکر (صفحه 58 کتاب درسی)

 

به نظر شما چرا وقتی انسان به دنبال هوا و هوس می‌رود، دیگر نمی‌تواند آنچه را که به صلاح اوست ببیند، حرف خیرخواهانش را خوب بشنود و تصمیم درست را بگیرد؟
وقتی انسان دنبال هوا و هوس می‌رود، خواسته‌های نفسانی بر عقل و ارادۀ او غلبه می‌کنند و اجازه نمی‌دهند خوبی و بدی را درست تشخیص دهد. در نتیجه، خیرخواهی دیگران را جدی نمی‌گیرد، عاقبت کار را نمی‌بیند و ممکن است تصمیمی بگیرد که به زیان خودش باشد. برای رهایی از این حالت، باید به خدا پناه برد، از او یاری خواست و سپس برای انتخاب راه درست تلاش کرد.

یوسف فرار کرد. او به‌ طرف در می‌دوید و من هم پشت سرش می‌دویدم. نزدیک در که شد، پیراهنش را از پشت گرفتم و کشیدم. پیراهنش پاره شد، اما یوسف متوقف نشد و به فرار خود ادامه داد. یوسف زودتر از من به در رسید و بازش کرد. همسرم پشت در ایستاده بود. این بدترین اتفاق بود.

یوسف حتماً با کمک خدا از دست من نجات پیدا کرد. اگر یوسف با خدا نبود، یقین دارم که می‌توانستم او را به گناه آلوده کنم.

سخنی با والدین (صفحه 58 کتاب درسی)

 

چگونه فرزندانی شجاع تربیت کنیم که با شهامت اشتباهاتشان را بپذیرند؟

قصه: کُشتی با نفس

ابراهیم بهترین شاگردش بود. یک بار که ورزش تمام شده بود، در مقابل همه شاگردانش رو به ابراهیم کرد و گفت: «قدیم‌ها در تهران، دوتا پهلوان بودند به نام حاج سیدحسن و حاج صادق که خیلی با هم دوست بودند. در کشتی هیچکس حریفشان نمی‌شد. مهم‌تر از همه این بود که بنده‌های خالصی برای خدا بودند. همیشه قبل از شروع ورزش، کارشان را با چند آیۀ قرآن و یک روضه مختصر برای آقا اباعبداالله (ع) شروع می‌کردند».

بعد دست به شانهٔ ابراهیم زد و ادامه داد:

- من تو را پهلوانی مثل آنها می‌دانم.

ابراهیم ناباورانه لبخندی زد و گفت: «نه، حاجی. ما کجا و آنها کجا»!

تعریف حاج حسن از ابراهیم، به کام بعضی از بچه‌ها خوش نیامد و آنها را ناراحت کرد.

فردای آن روز، پنج پهلوان از یکی از زورخانه‌های تهران به آنجا آمدند و قرار شد با بچه‌های زورخانه حاج حسن کشتی بگیرند. خود آنها قبول کردند که حاج حسن داور باشد. چهار مسابقه برگزار شد و نتیجه‌اش دو دو مساوی بود. همه چیز به مسابقه پنجم بستگی داشت. کشتی آخر بین ابراهیم و یکی از بچه‌های مهمان بود.

ورزشکاران مهمان، ابراهیم را می‌شناختند و می‌دانستند که او کشتی را می‌برد و در نتیجه تیم آنها بازنده خواهد شد. کشتی پنجم شروع نشده بود که آنها فضای زورخانه را متشنج کردند. از حرف‌هایشان پیدا بود که می‌خواهند اگر کشتی پنجم را باختند، همه‌چیز را سر حاج حسن و داوری‌اش خراب کنند.

ابراهیم وارد گود شد، با لبخند به مهمان‌ها دست داد و بعد گفت: «من کشتی نمی‌گیرم».

همه تعجب کردند و منتظر بودند دلیلش را بشنوند. ابراهیم گفت: «دوستی و رفاقت ما خیلی بیشتر از این حرف‌ها و کارها می‌ارزد». بعد هم دست حاج حسن را بوسید و با یک صلوات پایان کشتی‌ها را اعلام کرد.

هر کسی به کاری مشغول بود که حاج حسن همه را صدا زد و گفت: «حالا فهمیدید چرا گفتم که ابراهیم پهلوان است؟ پهلوانی یعنی همین کاری که امروز دیدید. امروز ابراهیم با نفس خودش کشتی گرفت و پیروز شد. او به‌خاطر خدا با آنها کشتی نگرفت و با این کارش مانع درگیری شد.»

این ماجرا گذشت و روزی ابراهیم هنوز نرمش را شروع نکرده بود که دوستش وارد شد و بی‌مقدمه گفت: «تیپ و هیکلت خیلی قشنگ و ورزشکاری شده. در راه که می‌آمدی، من پشت سرت بودم و دو تا دختر را دیدم که مرتب داشتند از تو و قیافه‌ات تعریف می‌کردند».

ابراهیم ناراحت شد و دوستش ادامه داد:

- لباس شیک پوشیده‌ای و ساک ورزشی هم دست گرفته‌ای. خب قیافه‌ات داد می‌زند ورزشکار هستی.

فردای آن روز، ابراهیم ظاهرش را تغییر داد. پیراهنی بلند و شلواری گشاد پوشید و دمپایی به پا کرد. لباس و کفش کشتی‌اش را هم در یک کیسهٔ پلاستیکی گذاشته بود.

بچه‌ها به او گفتند: «باشگاه می‌آییم که هیکل ورزشکاری پیدا کنیم. بعد لباس تنگ بپوشیم که هیکلمان پیدا باشد. این چه لباس گشادی است که تو پوشیده‌ای».

اما ابراهیم دوست نداشت کاری کند که چشم این و آن به دنبالش باشد. دیگر کسی ابراهیم را با موی بلند و آن لباس‌های جذاب ندید.

ابراهیم با آغاز جنگ هشت ساله به جبهه رفت. در آنجا هم هر کسی با او همنشین می‌شد، به مردانگی‌اش پی می‌برد و به بندگی خالصانه‌اش اعتراف می‌کرد. او در عملیات والفجر مقدماتی به همراه بچه‌های گردان کمیل، پنج روز در برابر نیروهای بعثی مقاومت کردند و تسلیم نشدند. جز تعدادی انگشت شمار، همه یاران ابراهیم شهید شدند و سرانجام ابراهیم در 22 بهمن سال 1361 بعد از اینکه رزمنده‌هایی را که زنده مانده بودند به عقب فرستاد، تنهای تنها با خدا همراه شد و دیگر کسی او را ندید.

شهید جاویدالاثر، ابراهیم هادی، رفت ولی یاد و خاطره‌اش ماندگار شد.

ایستگاه تفکر (صفحه 62 کتاب درسی)

 

آن دسته از رفتارهای ابراهیم هادی را که نشان دهنده تقوا و بندگی خداست، بنویسید.
برای حفظ دوستی و جلوگیری از درگیری، از کشتی‌ای که می‌توانست برنده شود صرف‌نظر کرد و بر هوای نفس خود غلبه کرد.
- وقتی فهمید ظاهرش باعث جلب توجه دیگران شده، پوشش خود را ساده‌تر کرد تا زمینه خودنمایی و توجه نامناسب را از بین ببرد.
- در جبهه نیز با اخلاص و فداکاری رفتار کرد و تا آخر در راه خدا ایستادگی کرد.

احکام: مجوز روزه نگرفتن

روزی نزدیک افطار، مادرم گفت خرما بخرم. با اینکه توان راه رفتن نداشتم اما دستور مادر بود و باید اطاعت می‌کردم. برای همین هم به طرف مغازه آقا حبیب راه افتادم. پشت در مغازه که رسیدم، دیدم حاج حسین آقا دارد با کسی بحث می‌کند. حاج آقا محمدی هم حضور داشت. با اینکه حاج حسین آقا عصبانی بود، اما به خاطر دیدن آقای محمدی با لبخند وارد مغازه شدم. چیزی نگذشت که از حرف‌هایشان فهمیدم بگومگو بر سر روزه‌خواری است. آقا حبیب یکی از مشتریانش را مشغول روزه‌خواری دیده بوده و به او تذکر داده بود. دعوا بالا گرفته بوده و حاج حسین هم آمده بود به دفاع از آقا حبیب.

حاج آقا محمدی گفت: «حاج حسین آقا، آرام باش! با دعوا که چیزی حل نمی‌شود». بعد هم رو به مشتری کرد و گفت: «ببخشید می‌توانم اسم شریف شما را بپرسم؟» مشتری صدایش را پایین آورد و گفت: «من امیرعلی هستم». حاج آقا گفت: «تذکر آقا حبیب به شما، سلیقه خودش نبوده، بلکه دستور خدا بوده». امیرعلی اجازه نداد حاج آقا حرفش را ادامه بدهد؛ گفت: «کدام دستور خدا؟ مگر خدا گفته مریض‌ها روزه بگیرند؟» آقا حبیب نگذاشت حاج آقا چیزی بگوید؛ گفت: «ببخشید من به ایشان گفتم در فضای عمومی نباید روزه‌خواری کرد». حاج آقا دوباره رو به امیرعلی گفت: «روزه‌گرفتن یا نگرفتن یک حرف است، روزه خوردن در برابر نگاه دیگران یک حرف دیگر. بر اساس کلام خدا، کسی که به هر دلیلی نمی‌تواند یا نمی‌خواهد روزه بگیرد، اگر در اماکن عمومی روزه‌خواری کند، کار حرامی مرتکب شده است».

اخم‌های امیرعلی هنوز در هم بود و حوصله این حرف‌ها را نداشت. حاج آقا هم این را فهمید و گفت: «ببخشید که با حرف‌هایم مزاحمتان شدم». امیرعلی رویش را برگرداند و به طرف در مغازه رفت، اما برگشت و به حاج آقا گفت: «من مریضم و روزه نمی‌گیرم. اشتباه کردم جلوی دیگران روزه‌خواری کردم؛ ببخشید، اما این آقا هم نباید عصبانی شود و با صدای بلند حرف بزند». حاج آقا با لحنی مهربان گفت: «بله، درست است، نباید از همان اول، دیگران را با عصبانیت از یک کار نادرست نهی کنیم». بعد هم دستش را روی شانه امیرعلی گذاشت و گفت: «دعا می‌کنم که هر چه زودتر بهبود پیدا کنید». حاج حسین هم شرمنده و خجالت‌زده و سربه‌زیر ایستاده بود. بعد دست به سینه گذاشت و از امیرعلی معذرت خواست و برای سلامتی‌اش دعا کرد. امیرعلی هم اخم‌هایش را باز کرد و از مغازه بیرون رفت.

خرما را خریدم و موقع خداحافظی دیدم آقا حبیب کاغذی به شیشه زده است. در دلم خواندمش:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (بقره، آیه 183)
«ای کسانی که ایمان آورده‌اید! روزه بر شما واجب شده است، همان‌گونه که بر پیشینیان شما واجب شده بود. باشد که تقوای الهی پیشه کنید.»

این آیه مرا یاد حرف آقای محمدی انداخت. روزی در مدرسه به ما گفت: «درست است انسانی که روزه می‌گیرد، به سلامت جسمی خودش هم کمک می‌کند، اما فلسفه روزه این است که حواسمان را به حرف‌های خدا بیشتر جمع کنیم تا تقوایمان زیاد شود.» دیشب هم در مسجد گفت: «روزه‌داری باعث می‌شود حواسمان به نعمت‌های خدا بیشتر جمع شود. تشنگی و گرسنگی باعث می‌شود یاد نعمت آب و غذا بیفتیم که چقدر مهم هستند اما هر روز از آنها استفاده می‌کنیم و شکرش را به جا نمی‌آوریم. شکرگزاری یکی از وظایف بندگی است. کسی که شاکر نباشد، نمی‌تواند باتقوا باشد.»

ایستگاه تفکر (صفحه 65 کتاب درسی)

 

در درس‌های گذشته آموختیم حرام بودن کارهایی مثل دروغ‌گویی و تحقیر کردن، در دین اسلام نشانهٔ چیست. اکنون شما بگویید حرام بودن روزه‌خواری در فضای عمومی نشانهٔ چیست؟
حرام بودن روزه‌خواری در فضای عمومی نشان می‌دهد که اسلام برای حفظ حرمت احکام الهی و فضای معنوی جامعه اهمیت قائل است؛ حتی کسی که به دلیل بیماری یا عذر دیگر روزه نمی‌گیرد، نباید در برابر دیگران روزه‌خواری کند.

سوالات پایان درس (صفحه 65 کتاب درسی)

 

1- بر اساس آیهٔ 23 سوره یوسف «مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» پاسخ یوسف به پیشنهاد زلیخا چه بود؟
حضرت یوسف گفت: «به خدا پناه می‌برم» و پیشنهاد زلیخا را نپذیرفت؛ زیرا می‌دانست این کار ظلم و گناه است و ستمکاران عاقبت‌به‌خیر نمی‌شوند.

2- الف) چرا یوسف جایگاه زلیخا را به‌عنوان صاحبش در نظر نگرفت و فقط به فکر خدا بود؟
زیرا یوسف می‌دانست که در حقیقت بندۀ خداست و خدا مالک و مدبر اوست. به همین دلیل، رضایت خدا را بر خواستۀ زلیخا ترجیح داد.
ب) چگونه می‌توانیم از این رفتار در زندگی الگوبرداری کنیم؟ با یک مثال توضیح دهید.
اگر کسی از ما بخواهد کاری برخلاف دستور خدا و ارزش‌های اخلاقی انجام دهیم، نباید به‌خاطر مقام، دوستی یا منفعت شخصی از او اطاعت کنیم. مثلاً اگر دوستی از ما بخواهد برای کمک به او دروغ بگوییم، باید درخواستش را نپذیریم.

3- ریحانه استعداد زیادی در طراحی و تولید محتوا دارد. یک شرکت تبلیغاتی از او خواسته است برای جذب مشتری، محتوایی بسازد که با ارزش‌های دینی و اخلاقی سازگار نیست. ریحانه با این کار درآمد خوبی کسب می‌کند. اما خواهرش رضوانه او را از این تصمیم باز می‌دارد. با این حال ریحانه بر تصمیم خود پافشاری می‌کند.
این موقعیت و ماجرای یوسف و زلیخا را براساس پیروی از هوای نفس و سرپیچی از آن، تحلیل کنید.
زلیخا تحت تأثیر هوا و هوس به دنبال انجام گناه بود، اما یوسف با تکیه بر خدا در برابر خواستۀ نفس مقاومت کرد. ریحانه نیز به‌خاطر درآمد خوب می‌خواهد کاری برخلاف ارزش‌های دینی و اخلاقی انجام دهد؛ بنابراین اگر بر تصمیم خود پافشاری کند، مانند زلیخا از هوای نفس پیروی کرده است. رفتار درست این است که مانند یوسف از منفعت زودگذر بگذرد و کاری را انتخاب کند که با ارزش‌های دینی و اخلاقی سازگار باشد.

4- پارسا با اینکه بیمار است و نمی‌تواند روزه بگیرد، اما سعی می‌کند در مدرسه، مقابل سایر دانش‌آموزان روزه‌خواری نکند. او چه دلیلی برای این کار دارد؟
زیرا حتی اگر به‌دلیل بیماری نتواند روزه بگیرد، روزه‌خواری در فضای عمومی جایز نیست و باید حرمت روزه و فضای معنوی جامعه را حفظ کند.

5- فلسفه روزه‌داری چیست؟
فلسفۀ روزه‌داری، تقویت تقوا و بندگی خدا است؛ یعنی انسان بیشتر مراقب فرمان‌های خدا باشد. همچنین روزه باعث می‌شود انسان بیشتر به نعمت‌های خدا توجه کند و شکرگزار آنها باشد.

فعالیت‌های عملکردی (صفحه 66 کتاب درسی)

 

تدبر (فردی/ گروهی)
در سوره علق کدام یک از آیات با این بخش از قصه یوسف که در این درس خواندید، تناسب بیشتری دارد؟ آن آیه را پیدا کنید و بگویید اگر به مفهوم آن ایمان بیاوریم، چه اتفاقی در روش زندگیمان می‌افتد؟

الگو بگیر یم (فردی / گروهی)
حضرت یوسف بدون در نظر گرفتن مقام و جایگاه زلیخا و احساس دینی که نسبت به مهربانی‌های او در کودکی‌اش داشت، از خواسته زلیخا سرپیچی کرد و مطیع امر خدا بود. امکان دارد در مسیر زندگی، با کسانی آشنا شویم که از ما درخواستی مخالف حرف خدا داشته باشند. به‌عنوان مثال، همسایه‌ای که ما نسبت به او احساس دینی داریم، از ما می‌خواهد شهادت دروغ دهیم. حالا نوبت شماست که چند موقعیت مختلف را بنویسید و رفتار شایسته‌ای را برای آن موقعیت‌ها پیشنهاد بدهید. برای این کار می‌توانید از اعضای خانواده که تجربه بیشتری دارند، کمک بگیرید. شاید آنها خاطراتی داشته باشند که در همین راستا باشد.
پیشنهاد ما: آن خاطرات را می‌توانید در قالب نمایش، در کلاس اجرا کنید.

درس 4: فرار به سوی خدا